۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

درد سر

همیشه من هستم
همیشه جای خالی هست

وقتی توخالی ها هجوم می آورند
ناگهان
        صدایت جهانم راپر می کند
گوشهایم آغوش باز می کنند
حک می شوی
شعر می شوی
درد می شوم

همسایه ها باور نمی کنند
که این سر درد می کند
و این دستمال ها
برای تزئین نیست!

۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه

جهان تصور ماست
و التفاتی که تو
                   به سایه های خاطر من داری!
دستی به خویش می کشم
                               که تویی!!
دری به روز می گشایم
که چارقد جمع شده اش را
                              بغچه می کند
من چه وقت هزار ساله خواهم شد
و از پی خوابی بلند
تمام سر انگشت آوارگان جهان را
                            خواهم گریست
چه وقت پیاله ی جهلم
عصای راه دراز دلواپسی خواهد شد!!؟


این روزها حال و هوای عجیبی دارم.................این شعر عارف رو خیلی دوست دارم

۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

برای عارف و دلتنگی هایم که 14 آذر پنج ساله شد:

ای دستانت
تکه ای از آسمان
و چشمانت
ستاره هایی  در تاریکی شبهای کویریم
این روز ها که نیستی
هر روز بیش از پیش
اهل زمین می شوم...

۱۳۸۸ آذر ۱۰, سه‌شنبه

هنوز گاهی بعضی از آدمهای اطرافم شیرینی های گذشته رو برام تداعی میکنند حتی زمانی که از تلخی های حال میگن اسماعیل حبیبی یکی از اونهاست.امروز کتابی رو که اخیرا چاپ کرده بهم هدیه کرد مثل همیشه فوق العاده.یکی از شعر ها رو اینجا مینویسم گر چه انتخاب یک شعر از بین یک مجموعه ی زیبا کار راحتی نیست:



تفاهم


همین که دوستت دارم ساکت ترم


دنبال ((آن))م که برم گرداند به اول سلام



همینکه ساکت ترم هوای حرف میکنم


و کاغذ میان من و ماه


پراکنده می شود




نترس از پروانه ای که پیشتر ندیده ای


نترس از این(( دوست داشتن)) که منم




( بار انداز اندوه / نشر فرهنگ ایلیا)


۱۳۸۸ آذر ۹, دوشنبه

ساعت 8صبح:پیر مرد عینکی با موهای سفید روبه رویم نشسته،حرف میزند بی وقفه،حرفهایش را نمی شنوم گاهی چند اسم:ارسطو بیکن دکارت...شاملو ناگهان به سمتم می آید و زیر لب زمزمه میکند حافظ گوشه ای نشسته و هرز گاهی غزلی...پیر مرد به من نگاه می کند من ارسطو و بیکن را نمی بینم.صدایی آشنا فریاد میزند در دلم با او میخوانم: خاطره خود کلانتر جان است بر سرت بشکند هوار شود......تو پشت سر پیر مرد ایستاده ای با بارانی آبی دستانت را به هم می فشاری به من نگاه نمی کنی لبخند می زنی یخ می کنم چشمانت برف می شود دستانت باران لبخند میزنی....ساعت 10:همه محو می شوند تو آرام آرام از کنارم عبور می کنی من می مانم و شاملو در چشمانم زل می زند و من صدایش را لب میزنم:هزار کاکلی شاد در چشمان تو،هزار قناری خاموش در گلوی من...
4/9/88
کلاس بینش های جامعه شناسی

۱۳۸۸ آذر ۱, یکشنبه

عشق هایتان دیوانگی های کوتاه و ازدواج هایتان حماقت هایی طولانی است. نیچه

۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه

مجال بی رحمانه اندک بود و واقعه سخت نا منتظر...

چند روز که بد جوری دلتنگ عارفم.نمیدونم شاید این خاصیت پاییز.پاییز همیشه هم معنی عارف. بعد از پنج سال هنوز واژه ی مرگ رو باور نکردم انگار منتظرم از خواب بیدار شم و عارفو ببینم حرفام همه رو هم جمع شدن.دو سه سال پیش یه شعر براش گفته بودم که خیلی دوست داشتم اینجا بنویسم اما پیداش نمی کنم. خیلی  دلتنگم اما نمیتونم در موردش حرف بزنم پنج سال که این بغض نمیذاره...
ببخشید اگه این دفعه خیلی شخصی شد به قول اسماعیل حبیبی: این دلتنگی ها سرنوشت رودخانه ایست که دریا ندارد!

۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

آدم وقتی که وظیفه اش را انجام داد باید برود رفتن بخشی از همان وظیفه است.  (( کریستین بوبن))

۱۳۸۸ آبان ۱۲, سه‌شنبه

میان ماندن و رفتن
چه انتخاب بیهوده ای ست
که تو
نه با ماندنم می مانی
و نه با رفتنم می روی!
کلافه ام از این کلاف سر در گم دائم
از این تناقض معلق
از هر طرف که می روم
به تو ختم می شود
و از هر طرف که نمیروم
بیشتر به تو...
چه معمای درد ناکیست لحظه های من:
تو همسفر بی خبری
که همیشه
چمدانت را زودتر می بندی!

۱۳۸۸ آبان ۱۱, دوشنبه

گاهی بعضی کتابها تاثیر زیادی روی ما میذارن،انقدر که جمله های اون کتاب توی ذهنمون نقش میبندن و نا خواسته حفظشون می کنیم،البته خیلی مهم که این کتاب رو در چه دوره ای از زندگی بخونیم،دوره ی دبیرستان ازاون دوره های خاص که همه چی یه جور عجیبی جدی تر، یکی از اون کتابهای تاثیر گذار برای من ((بار دیگر شهری که دوست می داشتم)) نوشته ی مرحوم نادر ابراهیمی بود،کتابی که هنوز بعد از این همه سال با اینکه خیلی از جمله ها شو از حفظم از خوندنش لذت می برم.خالی از لطف نیست به یاد نادر ابراهیمی چند جمله از این کتاب رو اینجا بنویسم،روحش شاد.


هر آشنایی تازه اندوهی تازه است...مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان.هرسلام سر آغاز درد ناک یک خداحافظی
ست



احساس رقابت احساس حقارت است.بگذارکه هزار تیر انداز به روی یک پرنده تیر بیندازد.من از آن که دو انگشت بر او باشد
انگشت بر می دارم. رقیب بک آزمایش گر حقیر بیشتر نیست.بگذار آنچه از دست رفتنی ست از دست برود


باز می گردم.همیشه باز میگردم.مرا تصدیق کنی یا انکار مرا سر آغاز بپنداری یا پایان من در پایان پایان ها فرو نمی روم
مرا بشنوی یا نه مرا جستجو کنی یا نکنی من مرد خدا حافظی همیشگی نیستم
باز می گردم همیشه باز می گردم...
من روان دائم یک دوست داشتنم


۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه


بهترین راه خلاصی از وسوسه تن دادن به وسوسه است    اسکار وایلد

۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

هیچ چیز از آن انسان نیست


هرگز

نه قدرتش

نه ضعفش

ونه دلش حتی

وآن دم که دست به آغوش میگشاید

سایه اش سایه ی صلیبی ست

وآن دم که میپندارد خوشبختی را

درآغوش فشرده است

آن را له میکند

زندگی او طلاقی عجیب و دردناک است

هیچ عشقی را

هیچ عشقی را سرانجام خوش نیست



(ماتئی ویسنی یک)


۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

هر ارتباط جدید یک تله ی جدید است.بعضی ها می دانند چطور پنیررا از سر قلاب بدزدند که فنر عمل نکند بعضی ها دمشان گیر میکند وبعضی ها از وسط دو نصف می شوند! (علیرضا میر اسدالله)

۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه

گاهی وقتا این فکر که چرا بعضی ادما وارد زندگیمون میشن و خیلی بی سرو صداهم میذارن میرن ذهنمو مشغول می کنه.
گاهی حتی ما نمی خوایم بیان اما انگار خودشونو به زور جا میکنن و بعد یادشون میاد که جای دیگه کار دارن و باید برن!و اصلا پیش خودشون فکر نمی کنن که قرار نیست زندگی ما مثل یک کوچه باشه که ازش رد بشن.
جوونتر(!) که بودم فکر می کردم حضور هر آدمی یک تجربه جدید که میتونیم یه رازی از زندگی کشف کنیم و شاید به یک نتیجه جدید در مورد آدما برسیم،اما الان متوجه شدم که انقدرا هم جدی نیست چون بعد از ورود و خروج هر آدمی به یک نتیجه مشترک میرسم: آدما موجودات خوبی نیستن و باید انقدر قدرت داشته باشی که نذاری وارد زندگیت بشن و حتی انقدر ارزش ندارن که بهشون بگی نه،کاش میشد یه تابلو داشته باشی:ورود ممنوع

۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت