۱۳۸۸ آذر ۹, دوشنبه

ساعت 8صبح:پیر مرد عینکی با موهای سفید روبه رویم نشسته،حرف میزند بی وقفه،حرفهایش را نمی شنوم گاهی چند اسم:ارسطو بیکن دکارت...شاملو ناگهان به سمتم می آید و زیر لب زمزمه میکند حافظ گوشه ای نشسته و هرز گاهی غزلی...پیر مرد به من نگاه می کند من ارسطو و بیکن را نمی بینم.صدایی آشنا فریاد میزند در دلم با او میخوانم: خاطره خود کلانتر جان است بر سرت بشکند هوار شود......تو پشت سر پیر مرد ایستاده ای با بارانی آبی دستانت را به هم می فشاری به من نگاه نمی کنی لبخند می زنی یخ می کنم چشمانت برف می شود دستانت باران لبخند میزنی....ساعت 10:همه محو می شوند تو آرام آرام از کنارم عبور می کنی من می مانم و شاملو در چشمانم زل می زند و من صدایش را لب میزنم:هزار کاکلی شاد در چشمان تو،هزار قناری خاموش در گلوی من...
4/9/88
کلاس بینش های جامعه شناسی

۱۳۸۸ آذر ۱, یکشنبه

عشق هایتان دیوانگی های کوتاه و ازدواج هایتان حماقت هایی طولانی است. نیچه

۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه

مجال بی رحمانه اندک بود و واقعه سخت نا منتظر...

چند روز که بد جوری دلتنگ عارفم.نمیدونم شاید این خاصیت پاییز.پاییز همیشه هم معنی عارف. بعد از پنج سال هنوز واژه ی مرگ رو باور نکردم انگار منتظرم از خواب بیدار شم و عارفو ببینم حرفام همه رو هم جمع شدن.دو سه سال پیش یه شعر براش گفته بودم که خیلی دوست داشتم اینجا بنویسم اما پیداش نمی کنم. خیلی  دلتنگم اما نمیتونم در موردش حرف بزنم پنج سال که این بغض نمیذاره...
ببخشید اگه این دفعه خیلی شخصی شد به قول اسماعیل حبیبی: این دلتنگی ها سرنوشت رودخانه ایست که دریا ندارد!

۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

آدم وقتی که وظیفه اش را انجام داد باید برود رفتن بخشی از همان وظیفه است.  (( کریستین بوبن))

۱۳۸۸ آبان ۱۲, سه‌شنبه

میان ماندن و رفتن
چه انتخاب بیهوده ای ست
که تو
نه با ماندنم می مانی
و نه با رفتنم می روی!
کلافه ام از این کلاف سر در گم دائم
از این تناقض معلق
از هر طرف که می روم
به تو ختم می شود
و از هر طرف که نمیروم
بیشتر به تو...
چه معمای درد ناکیست لحظه های من:
تو همسفر بی خبری
که همیشه
چمدانت را زودتر می بندی!

۱۳۸۸ آبان ۱۱, دوشنبه

گاهی بعضی کتابها تاثیر زیادی روی ما میذارن،انقدر که جمله های اون کتاب توی ذهنمون نقش میبندن و نا خواسته حفظشون می کنیم،البته خیلی مهم که این کتاب رو در چه دوره ای از زندگی بخونیم،دوره ی دبیرستان ازاون دوره های خاص که همه چی یه جور عجیبی جدی تر، یکی از اون کتابهای تاثیر گذار برای من ((بار دیگر شهری که دوست می داشتم)) نوشته ی مرحوم نادر ابراهیمی بود،کتابی که هنوز بعد از این همه سال با اینکه خیلی از جمله ها شو از حفظم از خوندنش لذت می برم.خالی از لطف نیست به یاد نادر ابراهیمی چند جمله از این کتاب رو اینجا بنویسم،روحش شاد.


هر آشنایی تازه اندوهی تازه است...مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان.هرسلام سر آغاز درد ناک یک خداحافظی
ست



احساس رقابت احساس حقارت است.بگذارکه هزار تیر انداز به روی یک پرنده تیر بیندازد.من از آن که دو انگشت بر او باشد
انگشت بر می دارم. رقیب بک آزمایش گر حقیر بیشتر نیست.بگذار آنچه از دست رفتنی ست از دست برود


باز می گردم.همیشه باز میگردم.مرا تصدیق کنی یا انکار مرا سر آغاز بپنداری یا پایان من در پایان پایان ها فرو نمی روم
مرا بشنوی یا نه مرا جستجو کنی یا نکنی من مرد خدا حافظی همیشگی نیستم
باز می گردم همیشه باز می گردم...
من روان دائم یک دوست داشتنم