۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

توجه توجه!

بنا به دلایلی تصمیم گرفتم به بلاگفا بپیوندم.لطفا منو بخونید و نظر هم بدید....
cafe-kalame.blogfa.com

۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه

آرامش طوفانی

همه چی آرومه٬ آروم آروم. سکوت دور و برمو پر کرده .همه چی آرومه٬انقدر که عجیب به نظر میرسه انگار باید یه اتفاقی بیفته از بی هیجانی کلافه ام از بی بهونه گی .به قول یه دوست دوست داشتنی شاید این آرامش قبل از طوفان ِ یا شایدم خود این آرامش ِ طوفان ِ!

چند روز که همش به یاد یه شعرم :

دیگر یقین کجاست پس از سایه های سرد
ای صبح میرسیم به هم یا نمی رسیم؟!
ساحل اگرچه دست تکان می دهد هنوز
ازما گذشته است به دریا نمی رسیم ٭


٭شعر از جمشید عباسی


۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

کسی می دونه من چم شده؟

چرا دیگه از بارون بدم نمیاد؟چرا منتظر اومدنشم؟چرانصفه شب صداش اذیتم نمیکنه وحتی باعث میشه با یه حس خوب بخوابم؟

چرا با دیدن عاشق شدنش حرصم نمی گیره؟چرا با لبخند های واقعی عکسهاش چشام اشک نمیاد؟چرا حد اکثر عکس العملم چند ثانیه داغ شدنه؟

چرا تماسهای کسی که برام مهم بود و شاید یه روز آرزوشو داشتم خوشحالم نمی کنه؟چرا نهایت ذوقم در مقابل این تماسها یه لبخند بی رمقه؟
داره برف میاد اولین برف امسال و من از دیدنش هیجان زده شدم انقدر که دلم می خواست به همه ی دوستام زنگ بزنم و خبر اومدنشو بدم.معنی این تفاوتها چیه؟نه آدما تغییر کردن نه برف سفید تر شده و نه بارون خوش آهنگ تر. کسی می دونه من چم شده؟؟؟





۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه

فال قهوه با چشمان بسته

مدتهاست که چشمانش را باز نمی کند انگار در این سال ها به زندگی با چشمان بسته عادت کرده است. ماجرا



از یک نیمه شب پائیزی شروع شد:


احساس بدی داشت نه راه پس داشت نه پیش به


گوشه ای از سقف خیره شده بود و سعی می


کردبا خودش کنار بیاید عذاب وجدان لحظه ای راحتش نمی گذاشت سعی کرد به خودش دلداری دهد: چرا اینجوری می کنی ؟تو هم حق داری تا کی می خوای اینجوری ادامه بدی باید زندگی کنی عاشق بشی لذت ببری. خودش را که نمی توانست گول بزند فقط زندگی می کرد این نه عشق بود و نه لذت. اما انگار می خواست مبارزه کند شبیه جنگجویی بود که نبرد را دوست داشت ولی توان نداشت.شبیه مجسمه ای شده بود که گاهی در مقابل پسر واکنش نشان می داد و گهگاهی برایش لبخند می زد دلش می خواست گریه کند از آن گریه هایی که فقط در تنهایی ممکن بودبغض تمام وجودش را گرفته بود ناگهان یک واژه ذهنش را پر کرد: خیانت‼ من دارم خیانت می کنم با حرکت پسر به خود آمد:احمق خیانت به کی به چی؟همه چی تموم شده سعی کن آخرین حرفاش یادت بیاد یادت رفته بی وقفه حرف می زد و حتی منطقی ترین سوال توی شوک زده رو هم جواب نداد:چرا؟ حقت بود که بدونی اما نخواست جواب بده .چرا یادت رفته چرا؟


ناگهان پسر متوقف شدوبرای چند ثانیه با نگاهی سرشار از سوال به اوخیره شد به خودش آمد احساس کرد تمام حرفهای ذهنش را شنیده انگار تازه فهمیده بود که چقدر فاصله شان کم است نفس هایش را احساس می کرد با اضطراب لبخندی تلخ به پسر تحویل داد پسر در جواب لبخندی زد و موهایش را نوازش کرد به خیر گذشته بود نفس راحتی کشید و چشمانش را بست باورش نمی شد انگار پسر جایش را به او داده بود چشمانش را باز کرد پسر را دید دوباره بست خودش بود نوازشش عطرش نفس هایش....با چشمان بسته او را در آغوش کشید تمام وجودش گرم شده بود حالا شبیه یک ماده شیر وحشی بود...


نور خورشید چشمان بسته اش را آزار می داد یادش نمی آمد کی به خواب رفته است با چشمان بسته از تخت پائین آمد باچشمان بسته به سمت آشپز خانه رفت با چشمان بسته قهوه نوشید با چشمان بسته برای خودش فال گرفت...


مدتهاست که چشمانش را باز نمی کند انگار در این سالها به زندگی با چشمان بسته عادت کرده است!