مدتهاست که چشمانش را باز نمی کند انگار در این سال ها به زندگی با چشمان بسته عادت کرده است. ماجرا
از یک نیمه شب پائیزی شروع شد:
احساس بدی داشت نه راه پس داشت نه پیش به
گوشه ای از سقف خیره شده بود و سعی می
کردبا خودش کنار بیاید عذاب وجدان لحظه ای راحتش نمی گذاشت سعی کرد به خودش دلداری دهد: چرا اینجوری می کنی ؟تو هم حق داری تا کی می خوای اینجوری ادامه بدی باید زندگی کنی عاشق بشی لذت ببری. خودش را که نمی توانست گول بزند فقط زندگی می کرد این نه عشق بود و نه لذت. اما انگار می خواست مبارزه کند شبیه جنگجویی بود که نبرد را دوست داشت ولی توان نداشت.شبیه مجسمه ای شده بود که گاهی در مقابل پسر واکنش نشان می داد و گهگاهی برایش لبخند می زد دلش می خواست گریه کند از آن گریه هایی که فقط در تنهایی ممکن بودبغض تمام وجودش را گرفته بود ناگهان یک واژه ذهنش را پر کرد: خیانت‼ من دارم خیانت می کنم با حرکت پسر به خود آمد:احمق خیانت به کی به چی؟همه چی تموم شده سعی کن آخرین حرفاش یادت بیاد یادت رفته بی وقفه حرف می زد و حتی منطقی ترین سوال توی شوک زده رو هم جواب نداد:چرا؟ حقت بود که بدونی اما نخواست جواب بده .چرا یادت رفته چرا؟
ناگهان پسر متوقف شدوبرای چند ثانیه با نگاهی سرشار از سوال به اوخیره شد به خودش آمد احساس کرد تمام حرفهای ذهنش را شنیده انگار تازه فهمیده بود که چقدر فاصله شان کم است نفس هایش را احساس می کرد با اضطراب لبخندی تلخ به پسر تحویل داد پسر در جواب لبخندی زد و موهایش را نوازش کرد به خیر گذشته بود نفس راحتی کشید و چشمانش را بست باورش نمی شد انگار پسر جایش را به او داده بود چشمانش را باز کرد پسر را دید دوباره بست خودش بود نوازشش عطرش نفس هایش....با چشمان بسته او را در آغوش کشید تمام وجودش گرم شده بود حالا شبیه یک ماده شیر وحشی بود...
نور خورشید چشمان بسته اش را آزار می داد یادش نمی آمد کی به خواب رفته است با چشمان بسته از تخت پائین آمد باچشمان بسته به سمت آشپز خانه رفت با چشمان بسته قهوه نوشید با چشمان بسته برای خودش فال گرفت...
مدتهاست که چشمانش را باز نمی کند انگار در این سالها به زندگی با چشمان بسته عادت کرده است!
از یک نیمه شب پائیزی شروع شد:
احساس بدی داشت نه راه پس داشت نه پیش به
گوشه ای از سقف خیره شده بود و سعی می
کردبا خودش کنار بیاید عذاب وجدان لحظه ای راحتش نمی گذاشت سعی کرد به خودش دلداری دهد: چرا اینجوری می کنی ؟تو هم حق داری تا کی می خوای اینجوری ادامه بدی باید زندگی کنی عاشق بشی لذت ببری. خودش را که نمی توانست گول بزند فقط زندگی می کرد این نه عشق بود و نه لذت. اما انگار می خواست مبارزه کند شبیه جنگجویی بود که نبرد را دوست داشت ولی توان نداشت.شبیه مجسمه ای شده بود که گاهی در مقابل پسر واکنش نشان می داد و گهگاهی برایش لبخند می زد دلش می خواست گریه کند از آن گریه هایی که فقط در تنهایی ممکن بودبغض تمام وجودش را گرفته بود ناگهان یک واژه ذهنش را پر کرد: خیانت‼ من دارم خیانت می کنم با حرکت پسر به خود آمد:احمق خیانت به کی به چی؟همه چی تموم شده سعی کن آخرین حرفاش یادت بیاد یادت رفته بی وقفه حرف می زد و حتی منطقی ترین سوال توی شوک زده رو هم جواب نداد:چرا؟ حقت بود که بدونی اما نخواست جواب بده .چرا یادت رفته چرا؟
ناگهان پسر متوقف شدوبرای چند ثانیه با نگاهی سرشار از سوال به اوخیره شد به خودش آمد احساس کرد تمام حرفهای ذهنش را شنیده انگار تازه فهمیده بود که چقدر فاصله شان کم است نفس هایش را احساس می کرد با اضطراب لبخندی تلخ به پسر تحویل داد پسر در جواب لبخندی زد و موهایش را نوازش کرد به خیر گذشته بود نفس راحتی کشید و چشمانش را بست باورش نمی شد انگار پسر جایش را به او داده بود چشمانش را باز کرد پسر را دید دوباره بست خودش بود نوازشش عطرش نفس هایش....با چشمان بسته او را در آغوش کشید تمام وجودش گرم شده بود حالا شبیه یک ماده شیر وحشی بود...
نور خورشید چشمان بسته اش را آزار می داد یادش نمی آمد کی به خواب رفته است با چشمان بسته از تخت پائین آمد باچشمان بسته به سمت آشپز خانه رفت با چشمان بسته قهوه نوشید با چشمان بسته برای خودش فال گرفت...
مدتهاست که چشمانش را باز نمی کند انگار در این سالها به زندگی با چشمان بسته عادت کرده است!
aaaaaaaaaaa
پاسخ دادنحذف