۱۳۸۸ آذر ۹, دوشنبه

ساعت 8صبح:پیر مرد عینکی با موهای سفید روبه رویم نشسته،حرف میزند بی وقفه،حرفهایش را نمی شنوم گاهی چند اسم:ارسطو بیکن دکارت...شاملو ناگهان به سمتم می آید و زیر لب زمزمه میکند حافظ گوشه ای نشسته و هرز گاهی غزلی...پیر مرد به من نگاه می کند من ارسطو و بیکن را نمی بینم.صدایی آشنا فریاد میزند در دلم با او میخوانم: خاطره خود کلانتر جان است بر سرت بشکند هوار شود......تو پشت سر پیر مرد ایستاده ای با بارانی آبی دستانت را به هم می فشاری به من نگاه نمی کنی لبخند می زنی یخ می کنم چشمانت برف می شود دستانت باران لبخند میزنی....ساعت 10:همه محو می شوند تو آرام آرام از کنارم عبور می کنی من می مانم و شاملو در چشمانم زل می زند و من صدایش را لب میزنم:هزار کاکلی شاد در چشمان تو،هزار قناری خاموش در گلوی من...
4/9/88
کلاس بینش های جامعه شناسی

۱ نظر:

  1. دنیای بزرگ ِ کوچیکیه دنیا
    +
    بی‌اجازه‌ت، احساس خوبی رو که به‌م دادی با لینک کردن‌ت موندگارتر می‌کنم

    پاسخ دادنحذف